تبلیغات
# دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی #

»

دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی

بهاره محمدی

http://3exsru.myblog.ir

به سایت

سکس و طنز 

 دانشجویان

 دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی

خوش آمدید

 

آدرس جنده های زیر


در این ستون داستانهای سکسی دریافت شده از خانمهای زیرکه برایمان ایمیل شده  را خواهید خواند
به غیرآنهایی که قبلا نوشته شده یعنی سیاه ها
فرزانه حسینی -ایلناز رضائی گیوی-لیلا نسل سراجی-رقیه ملکی کلور_
مژگان دورنما_پریسا پرتوی _سعیده حسین زاده _الهام فرخزاد ارشاد_عظیمه رسولی
مهتاب طایفی-شیرین حسین پور - رحیمی
خدیجه شمالی -لاله صوفی -آزاده موسوی -
- سپیده محبی - مریم اسماعیلی
و غیره  
....................................

آدرس جنده: اردبیل میدان بعثت

داستان اصلاحات این دانشجو
مژگان دورنما (دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از اردبیل)
افکار عجیبی داشت نسبت به کلمه ترک تعصب کور کورانه ای داشت و زن را موجود برتر و مردرا پسترین موجود می دانست افکار نژ اد پرستانه اش به حدی بود که من را که ساکن تهران بودم و رگه ترکی داشتم را به عنوان ترک قبول نداشت خانواده درست حسابی نداشت و این افکارش هم از نبود محبت و عاطفه ناشی شده بود خواهر بزرگترش که ما ما می باشد با شوهرش سر احیای دوشیزگی در گیر شده و طلاق می گیرد و پدرش اخلاق تند داشته وزود عصبانی می شوددر خانواده وی هر کی به سن 17 سالگی رسیده از منزل پدری رفته خود مژگان و خواهر بزرگتر وی و دو داداش بزرگترش الان در اردبیل زندگی نمی کنند
بیشتر برای اثبات غلط بودن افکارش با او دوست شدم چون
می دانستم در منزل محبت ندیده از کانال محبت وارد شدم روز تولد او را کشف کردم و هدیه ای تهیه نمو دم و در دانشگاه به وی دادم اون علت دادن این هدیه را پرسید و من گفتم چون از تو خوشم اومده این هدیه را تهیه کرده ام و دوستی من با او اغاز شد او در بیرون دانشگاه چادر نمی پوشید و در داخل دانشگاه چادر میپوشید ولی به نحوی که دو پای او از چادر و مانتو فراری بود و هر دو پاهایش و لای پاهایش همیشه بیرون بود.جلسه دوم دوستی در مورد آینده واینکه چطور زندگی خواهد کرد پرسیدم او گفت که من یکی از زنان برجسته ایران خواهم شد و دوست دارم پدر و مادر و شوهر و همه در خدمت من برای رسیدن به این هدفم در اختیار من باشند در تمام جلسات من همیشه با شاخه گل به محل قرار می رفتم و در یکی از جلسات دیگر شاخه گلی نبود و چهره من هم عصبانی بود علت را پرسید من با خشونت گفتم که تو خیلی بی عاطفه ای و بهتره که از هم جدا بشیم و او علت بی عاطفگیش را توجیه کرد وبعد از این جلسه روابط حسنه شد و شوخی ها آغاز گردید همه جور شوخی باهاش می کردم و همه کار با او انجام می دادم یک بار ازش خواستم که بدنش را به من نشان بدهد و او را به منزل دوستم بردم منزل دوستم کسی نبود ومن هم یکی از کانالهای سکس ماهواره را آماده کرده بودم تا به محض لخت شدن فیلم سکس ببینیم اون یکی یکی از لباساش رو در می آورد و به من نشان می داد که من کانال سکس را زدم و لی او ممانعت کرد و شروع به پوشیدن لباساش کرد ومن برای اینکه حالم گرفته نشه ماهواره را خاموش کردم و او دوباره لخت شد بدنش مثل صوتش پره جوش بود و یک خال سیاهی هم زیر بغل چپش داشت بعد اینکه تمام بدنش را دیدم او داشت لباسش را می پوشید ومن بهش گفتم به من اجازه بده به خاطر قدر دانی تو را ببوسم و اون هم اجازه داد و من زبونم را به زبونش زدم و عاشقانه از ش لب گرفتم و توی دهنم نگه داشته احساس می کردم که بدنش بی حس شده و به اینکار ادامه دادم دیدم لذت می بره شروع به مکیدن سینه اش کردم دیدم حشری شده ماهواره را روشن کردم و او هم با من هماهنگ شد در ماهواره فیلم سکس پخش می شد و ما هم به تقلید از اونها کا ر انجام می دادیم اون کیر من رو ساک می زد ومن بدن اون را لیس می زدم ولی نذاشت که از جلو او را بکنم و فقط از پشت اجازه این کار را به من دادو من هم هر چی در توان داشتم دریغ نکردم و او جیغ می کشید داشت آبم می امد که کیرم ر امثل فیلم سکس از کونش در آوردم و روی کسش ریختم و بهش گفتم که کیرم را لیس بزنه واین کار را انجام داد نزدیک 45 دقیقه با هم حال می کردیم که در نهایت مژگان خسته و کوفته و لخت زمین افتاد و مقداری آنجا استراحت کرد و یواش یواش لباسهایش را پو شاندم و وقبل از آمدن دوستم از منزلش خارج شدیم در راه هی به این فکر می کردم که چطور بهش عظمت اثبات شده مرد و عظمت بچه تهرون بودن را یاد آور بشم که چیزی در این مورد نگفتم با وابستگی شدیدی که اون به من پیدا کرده بود ومن هم نهایت استفاده را از این مورد می کردم فکر می کنم ابهت مرد و بچه تهرونی برایش ثابت شده بود و اصلا دیگر توی این فازها نبود تو فاز سکس و مد و بچه و آرایش و پارتی سیر می کرد
اصلا فراموش کرده بود که قبلا در چه مواردی پا فشاری می کرد
ومن هم می گفتم که همیشه طرفدار اصلاحات هستم


واین هم داستان سکس دانش آموزی سپیده محبی دوست مژگان که هم اکنون هم دوست وهم کلاسش بود
حدود 4 سال پیش من سال آخر دبیرستان بودم و تا اون موقع با هیچ جنس مخالف خودم تماس فیزیكی نداشتم و همیشه برای ارضا’ جنسی به عكس و فیلمهای سكس پناه می آوردم . و عمده آشنائی من با مسائل جنسی توسط معلم بینش بود .خانم مولائی با ظاهری اسلامی هر جلسه به بهانه ای شروع به نصیحت كردن بچه های كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسی ختم می شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمی رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خیلی جذاب بود با اینكه با اون پوشش كاملا اسلامی مغنه و چادر مشكی و بدون كوچكترین آرایش خیلی خوشكل بود و دل هر پسرجونی رو به لرزه می انداخت . اون روز هم خانم مولائی شروع به نصایح جنسی خود نمود و پس از پایان صحبت هایش بچه به خاطر امتحان ریاضی ساعت بعدی از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائی هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرینات و مطالعه بودن اون هم پشت میز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتیح خود شد . من هم كه حال درستی نداشتم و با حرفهای اون بیشتر حالی به حالی شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن یواشكی عكسهای را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كیفم درآوردم و لای كتاب ریاضی گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم.وای خدای من چه عكسهای تحریك كننده ای بود .عكس یه پسر بود كه كیر شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون یك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جیغ می كشید . بی اختیار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زیپ شلوارم رو پائین كشیدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهای كسم رساندم و آرام آرام با لبهای پف كرده شروع به بازی كردن كردم . حالا دیگه كاملا حشری شده بودم دستم رو به كسم فشار می دادم و از این كار اذت بیشتری به من دست می داد. همه كسم رو توی دستم مشت كردم و چشم هایم رو بستم و سعی می كردم توی ذهنم خودم رو جای همون دختری كه توی عكس بود جا بزنم . دقایقی به همین شكل و سرم رو روی كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو می مالیدم .پاهایم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بیشتر به لبهای كسم می مالیدم .دیگه از خودم بی خود شده بودم كه یك دفعه احساس كردم بالای سرم كسی ایستاده .همینجوری كه سرم روی كتاب بود چشم هایم رو باز كردم چادر سیاه خانم مولائی رو جلو چشمام دیدم سرم رو از روی كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهای داخل كتاب نگاه می كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بیرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بیرون كشیدم دستم خیس خیس بود .نگاهی غضبناك به من كرد و كتاب ریاضی من رو با عكسها برداشت و به طرف میز خودش رفت . دنیا روی سرم داشت خراب می شد و دلهره عجیبی داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چیزی متوجه نمی شدم پیش خودم می گفتم شاید به قول این بچه حزب الهی ها نمی خواد آبروی منو جلوی همكلاسیام ببره . بالاخره انتظار بسر رسید و همینكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونید باشما كار دارم . بچه ها یك به یك از كلاس خارج شدن اما هیچكدوم از اونها موضوع منو نمی دونستند بعد اینكه من و خانم مولائی تنها شدیم رو به من كرد و گفت : .... خانم این عكسها چی هستند كه داری وقت خودت رو با اونا تلف می كنی و .......... بعد از كلی نصیحت آدرس منزل خودش رو روی یك تیكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بیشتر با هم گفتگو كنیم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائین انداختم و از كلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه كه رسیدم به مامانم گفتم كه معلم بینش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بیرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائی رفتم .توی راه همش دلهره این رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه یا توی مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوی همه می ره .با این فكرها به جلو در منزل خانم مولائی رسیدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صدای نازك و دلنشین خانم مولائی بود پس از پرسیدن ((كیه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسیدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صدای خانم معلم از داخل آمدكه: سپیده تو هستی بیا تو عزیزم كسی توی خونه نیست تنها هستم الان میام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همینطوریكه به وضعیت حال و پذیرای نگاه می كردم روی یه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائی شدم . بعد چند لحظه خانم مولائی از داخل اتاق خواب بیرون آمد با دیدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمی كردم كه اون همون خانم معلم بینش محجبه ما باشه آخه یه لباس راحتی نازك توری تنش بود كه از زیر اون بدن لخت عریانش كاملا پیدا بود یعنی حتی شرت و سوتین هم به تنش نبود . خانم مولائی جلو آمد و بعداز احوال پرسی و روبوسی با من تعارف كرد تا روی مبل بشینم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بیارم . من حالا با دیدن اون و رفتارش خیالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خیلی سوالات دیگه پیش آمده بود و با دیدن وضعی كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوری كه توی ذهنم تصور میكردم تن و بدن مناسبی داشت . سینه هاش رو به بالا و كاملا ایستاده بود طوریكه مثل خود من كه 19 سال بیشتر نداشتم سینه هام اونجوری نبود. خلاصه خانم مولائی شروع به صحبت شد و این بار لحن كاملا ملایم و حتی تحریك كننده هم داشت . توی صحبتهاش اشاره به این موضوع كرد كه اون یك زن لزبین(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آیا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم یا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسی صحبت كردیم خانم مولائی از من سوال كرد كه آیا دوست دارم كه منو تحریك بكنه و آموزش های درست خود ارضائی رو به من یاد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائی رفتیم. اتاق خواب بسیار جذاب و تحریك كننده ای داشت بطوریكه با چراغهای آبی و قرمز و عكسهای عریان و سكس روی دیوار هربیننده ای رو در همون ابتدا حشری می كرد . اون به من اشاره كرد روی تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روی من دراز كشید و شروع به بوسیدن از لبهایم شد من هنوز هل كرده بودم و یك احساس خاصی داشتم اولین بار بود كه یك نفر اون هم همجنس خودم منو تحریك میكرد . درهمین حین رو به من كرد وگفت : عزیزم خودتو آزاد كن به فكر هیچی نباش و فقط چشماتو ببند و از این وضع لذت ببر. بعد همینجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهایم . حالا دیگه فقط شرت و سوتین تن بود آهسته زبون خودش رو از لای سوتین به وسط سینه هام رساند و آرام آرام شروع به لسیدن كرد احساس لذت شدیدی به من دست می داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتیشو از تنش در آورد و بعد هم سوتین من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكیدن نوك پستونام شد من چشم هایم رو بسته بودم و از این وضعیت لذت می بردم . همینجوری كه داشت پستونامو می لیسید و با دست دیگه اون یكی پستونامو می مالید با بوسه های پی در پی به سمت پائین حركت كرد و به شرتم رسید آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهای كسم رو بوسید بعد نفس عمیقی كشید و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهای كسم مالید و با هربار فشار دادن زبونش لبهای كسم رو از هم بیشتر باز می كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقیقه لیسیدن كسم رو به من كرد گفت : عزیزم دوست داری تجربه سكس از عقب رو بكنی با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوری .لبخندی به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هایم رو به بندم و توی ذهنم به آلات مردی فكر كنم . اون هم شروع كرد به مالیدن باسن و كونم هی با دست و انگشتاش مقعد من رو می مالید و اونو تحریك می كرد و انصافا تا به حال من به این شكل لذت نبرده بودم . روی من دراز می كشید و كس خودش رو به كونم می مالید . از فرط لذت هردو بی اختیار جیغ می كشیدیم و از یكدیگر می خواستیم كه بیشتر ادامه بدیم. خانم مولائی از من سوال كرد كه آیا می خوام كه بیشتر از این اذت ببرم و تجربه آمیزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسیدم چطوری كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با میوه جات مثل خیار موز ارضا’ می كنم بعد با یه لبخند دیگه گفت :می خوای تو هم تجربه كنی . نه خانم آخه می ترسم ترس چیه عزیزم با یه خیار نازك شروع می كنیم مگه نمی خوای بیشتر لذت ببری چرا اما! اما نداره عزیزم بیا بیشتر لذت ببریم ما كه با جلو كاری نداریم بعدش هم كسی متوجه نمی شه لذتش هم از جلو بیشتره بعد رفت و با یك خیار كوچك برگشت توی اتاق با آرامی كنارم نشست و جوراب مشكی خودش رو از پاهایش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالای تخت خواب و با لنگه دیگه چشم هایم رو بست ازش سوال كرد واسه چی چشمهام و دستام رو بستی گفت : عزیزم چون اولین بارت هستش اولش كمی درد داره اما سعی كن خودتو شل نگه داری بهد كه عادت كردی شروع به لذت كردن می كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخیلات ذهنی باشه .بعد شروع كرد به مالیدن خیار به اطراف باسن و كونم و لای باسنم می كشید طوری كه با فشار به مقعدم می خورد یه ترس و دلهره عجیبی داشتم و هربار نوك خیار رو نزدیك كونم می كرد بی اختیار باسنم رو جمع می كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز می كرد و دوباره خیار رو به مقعدم می مالید . بعد احساس یه جسم سرد روی كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم این چیه گفت:چیزی نیست عزیزم كرم نیوا هستش مگه نمی خوای دردش كم باشه بعد شروع كرد به مالیدن كرم به همه جای كونم و بعضی وقت هم با نوك انگشت سعی می كرد توی مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع می شدم .یك دفعه مالیدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سیلی پشت سر هم به بغل كونم می زد می از شدت درد سیلی هایش با جیغ و داد از اون خواهش می كردم كه این كارو نكنه اما از من می خواست كه جیغ نزنم و به تخیلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خیار رو به لای كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعی می كردم كه اون نتونه خیار رو تو بكنه اما بی فایده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خیار رو كه داشت داخل كونم می شد احساس كردمای ای ای خانم تورو به خدا یواشتر داره می سوزه . بسم تورو به خدا بسم دیگه اما خانم مولائی بدون توجه به التماسهای من و با حرفهای عزیزم چیزی نیست تحمل كن الان بره تو دیگه عادت می كنی فشار رو بیشتر می كرد . یك لحظه درد شدیدی روی كونم احساس كردم و سرم گیج رفت و تمام بدنم شل شد و چیزی نفهمیدم . صدای نمی شنیدم و دیگه نای جیغ كشیدن نداشتم چند لحظه به همین حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس می كردم كه بالاخره خانم مولائی همه خیار رو داخل كونم كرده . سوزش عجیبی داشت و اون دیگه آروم آروم از ته خیار گرفته بود و بازی بازی می داد . راست می گفت كم كم داشت از این وضعیت خوشم میومد همنجوری كه خیار توی دستش بود و عقب جلو می كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو می بوسید. حالا دیگه حالت رفت وبرگشتی خیار رو توی كونم بیشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعیت بیشتر لذت می بردم .چند بار خیار رو كاملا از توی كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بیرون می كشید و مجددا تو می كرد درد تمام بدنم رو می گرفت اما اینبا از این درد ها لذت می بردم .روی پاهام نشسته بود و با دست دیگه از پشت پستونام رو گرفته بود و می مالید .كم كم تمام بدنم خیس عرق شده بود و با فریادهایم از اون می خواستم منو بیشتر ارضا’ بكنه . یك بار دیگه خیار رو از كونم بیرون كشید ولی اینبار كه داشت داخل كونم می كرد دردش بیشتر بود ولی لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتی خیار توی كونم هم سریع تر شده بود .با هم چشم های بسته احساس كردم داره دست هامو باز می كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم دیدم خانم مولائی روبروی من نشسته و با انگشتاش داخل كسش می كنه اما هنوز احساس سنگینی یك نفر رو روی خودم احساس می كردم حتی حالت رفت و بر گشتی خیار رو توی كونم .یك لحظه حالت رفت وبرگشتی ایستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روی تخت دراز كشیده بودم سرم رو برگرداندم دیدم یه پسر تقریبا 25 ساله روی من دراز كشیده منو كه دید لبخندی به من زد هنوز فكر می كردم كه دارم توی تخیلاتم احساس می كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بیرون كشیدن كیرش از كونم و با فشار دوباره اونو توی كونم كرد حالا دیگه احساس دیگه داشتم توی یك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اینكه با یك پسر دارم آمیزش می كنم دلهره داشتم واز سوی دیگه لذتی كه به من دست داده بود و می داد مانع از این می شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همین خاطر من هم لبخندی به اون زدم و اظهار رضایت كردم اون هم با دیدن این وضعیت جسارت بیشتر پیدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا دیگه احساس دیگری داشتم .یه پسر داشت منو از عقب می كرد . واقعا لذتی داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به یاد میارم تمام بدنم مور مور میشه در همین موقع پسره آه بلندی كشید و كیرشرو از توی كونم بیرون كشید و شروع كرد با دستش كیرش رو مالید و همه آب منی خودش رو روی باسنم ریخت و با سر كیرش شروع به مالیدن به همه جای كونم شد بعد هم كیرشرو لای پاهام فرو برد وروی من خوابید .هردو ما به ارگاسم كامل رسیده بودیم و من راضی از این وضعیت . بعد از آن روز هر موقع نیاز به ارضا’ داشتم برای آموختن درس سكس نزد معلم عزیزم می رفتم...وروز معلم را از این به بعد این طوری جشن میگرفتیم


سعیده حسین زاده(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از ارومیه)
همکار مادر روسپی و بی پدر با داشتن پدر فراری
سعیده حسین زاده(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از ارومیه)
آشنای من با ایشان خیلی اتفاقی پیش آمدایشان تشنه ارتباط با دیگران بود ودوست داشت سریع ازدواج کند بعدا فهمیدم که علت این موضوع وضعیت بد اقتصادی خانواده اش می باشد مادر وی طلاق گرفته وعلاوه بر مادر ش دو تا از عمه هایش و همچنین سه تا از خاله هایش طلاق گرفته و دائی اش هم در صدد طلاق زنش به علت سیاه بودن پوست بدن همسرش است وی پدرش را اصلا ندیده است پدرش مرتب در حال فرار می باشد و حتی هم اکنون هم وضعیت وی مشخص نیست خرجی سعیده را برادرش سعید 24 ساله برعهده گرفته و وی هم عاشق دختر عمه اش در تهران است سعیده برادر کوچکتری به نام شهرام 17 ساله دارد که خرجی شهرام را مادرش از طریق صیغه شدن می دهد در ارومیه پلاک 6 کوی نور برای این کار معروفیت خاص خود را دارد خود سعیده در دانشگاه به داشتن ارتباط با دیگران معروف می باشد به نحوی که قبلا با آقایان خوش منظر.........و دانشجویا ن سایر دانشگاهها و ...... ارتباط نافرجامی داشته است ایشان آرایش می کند و مانتو می پوشد و به قول خودش برای اینکه اخمو نشان ندهد بین دو ابرو بر می دارد و دور چشاش سیاهی می کشدو از سفید کننده استفاده می کند در جلسه اول ارتباط خود را با موارد قبلی تکذیب می کرد ولی بعد از جلسه اول به راحتی تمام موارد را به من گفت و خیلی با من راحت و صمیمی شده بود به راحتی من را پذیرفته بود با من این رفتار می کرد که انگاری چندین ساله ازدواج کرده ایم چون رشته اش زبان بود دوست داشت بارفقای خارجی ام بیشتر ارتباط داشته باشد و همش موقعی که به منزل آنها می رفتیم با آنها انگلیسی صحبت می کرد و من هم چون انگلیسی نمی دانستم این حرکت او را نمی پسندیدم و حتی احساس می کردم رابطه ای غیر از من هم با هم دارند بنابراین چندین بار هم به وی تذکر دادم که این طور رفتار نکند ولی گوش او بدهکار نبود بنابراین صلاح دیدم که با وی ادامه ندهم و قبل از جدای لازم دیدم که یک کامی ازش بگیرم وازش جدا بشم یک روز به دوست خارجی ام گفتم که من
می خوام با دوست دخترم در منزل شما تنها باشم اون هم قبول کرد و هماهنگ کردیم که موقعی که منزل اون هستیم زنگ بزند وبگوید که کار مهمی پیش آمده و سه ساعت بعد می اید بلاخره من سعیده را از جلوی خوابگاه بردم و به وی گفتم که دوستم ما را به مهمانی دعوت کرده بریم منزل انها رفتیم دوستم در را باز کرد و وارد منزل شدیم دوستم گفت که یک کاری دانشگاه دارم برم انجام بدهم سریع می ایم شما تشریف داشته باشید تا من بیایم و رفت من وسعیده تنها ماندیم با سعیده نشستیم و ماهواره تماشا کردیم که تلفن زنگ زد و دوستم زنگ زد و از بابت دیر امدن به مدت سه ساعت عذر خواهی کرد و من مسئله را به سعیده گفتم و به وی گفتم که چیکار کنیم گفت که من کانال بریتانیا را گرفته ام ودارم فیلم نگاه می کنم و تو هم هر کاری دوست داری انجام بده اون تلوزیون تماشامی کرد و من هم کنارش نشسته بودم و اصلا از زبان چیزی حالیم نمی شد و فیلمه بعضی از صحنه های سکسی داشت باعث شد کیرم بلند شه و سعیده را بغل کردم و سعیده گفت چیکار می کنی گفتم که مگر خودت نگفتی که هر کاری دوست داری انجام بده من هم دوست دارم ببوسمت و بغلت کنم و دقیقا هم مثل فیلم از تو لب بگیرم من هم ازش لب گرفتم و به طرف مبلمان هل دادم وخوابید بدنش کم کم شل می شد دیدم که خودش هم راضیه که فشارش بدم و شروع کردم به لیسیدن صورتش و لباساش را در اوردم بدن چاقی داشت و شکمش خیلی بزرگ بود به نحوی که ناف بزرگش در اثر شکم بزرکش کوچیک شده بود بدنش پر مو بود از انگشتان دست و پا به طرف بالا لبریز از مو بودو موی کس و زیر بغلش بلند بود شورت و کرست توری نارنجی پوشیده بود بعد از لخت کردنش او را گرفته و فشارش دادم به نحوی که از صمیم قلب آه گفت و شروع به مک زدن سینه بزرگش کردم ماماک سینه اش سفید زر د رنگ وبا حال و مزه می داد کسش هم همان رنک ولی پر مو بود ازش پرسیدم کی پریود داشتی گفت که 19 آبان پریود داشتم و حساب کردم خیلی گذشته و شروع به لیسیدن کسش کردم از شهو ت داشت می ترکید و جیغ وداد می کرد من کیرم را آوردم نزدیک دهنش و اون هم مثل بچه شیر خواره شروع به لیسیدن و ساک زدن می کرد عجب حالی داشت وکم کم داشت ابم می اومد بهش گفتم یه لحظه صبر کن آبم داره می ایه اون دهنش را باز کرد وگفت بریز تو دهنم و من ریختم تو دهنش واون خورد من به کسش نگاه کردم دیدم اون هم خودشو خیس کرده و بهش گفتم که برگرد و برگشت با آب کسش کیرم ودر کونش را چرب کردم و یواشکی کیرم رو وارد کونش کردم داشت از شدت درد گریه می کرد
ولی بعد از مدتی که تلمبه زدم از این کار خوشش امد جای شما خالی یه ربع توی این کار بودم که دوباره آبم آمد و حسابی تو کونش ریختم و هر دو نزدیک نیم ساعت در همان حالت روی مبلمان استراحت می کردیم که یه ربع به آمدن دوست خارجی ام لباسهایمان را پوشیدیم ومنتظر امدن دوستم شدیم و سعیده هم از آن به در انتظار مکالمه انگلیسی با آن رفقایم هست که مطمئنم دیگر این فرصت برایش پیش نخواهد آمد لازم به ذکر است که هنگام این عمل دوربین کامپیوتر روشن بود و فیلمبرداری می کرد و عکسهای آن را به مرور زمان در اختیار شما خواهیم گذاشت


رقیه ملکی کلور (دانشجوی مفسد فی الارض در دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از دیار خلخال)
اوایل اردیبهشت ماه با وی اشنا شدم خیلی سخت گیر بود به راحتی پا نمی داد مجبور شدم که مسئله خواستگاری را با وی مطرح کنم و سعی می کردم در این مدت اعتماد وی را هم جلب کنم بنا براین بابت رسیدن به اهداف سکسی مثل لاک پشت عمل می کردم بعد ازاین که صمیمیت وی را جلب کردم در اولین حرکت در روی پل عابر پیاده اتوبان امام علی به وی گفتم که رقی اب مسیل را نگاه کن چقدر سریع می روند دوست داری تو را آنجا بندازم گفت انموقع مثل سارای در فیلم آذری سارا می شوم و برای اینکه ترک بودن خود را ثابت کند ترانه سارا را خواندو من هم در این حال به بهانه هل دادن او کیرم را به رونش می مالیدم و اون خوشش می امد بعد از این مسئله مالیدن در این مورد با هم راحتر شدیم به نحوی که در 15 خرداد در حرم امام هنگامی که بیرون خوابیده بودیم اون سرش را روی کیرم گذاشته بود و فشار می داد و من هم در دلم می گفتم که یه روزی هم من به هدفم خواهم رسید
رقیه ملکی خیلی دختر بدبخت و ساده ای بود تا 26 سالگی به علت وجود خواهر بزرگتر از شوهر کردن منع شده خواهر بزرگتر وی 33 دارد و در اردبیل سوپر وایزر بیمارستان بوعلی است و یکی از داداش هایش خود سوزی کرده است وزن او را یکی دیگر از داداش هایش گرفته داداش بزرگ او هدایت ملکی نام دارد وسرپرست سازمان آب خلخال می باشدو داداش دیگش در مخابرات کار می کند یک خانواده 14 نفره عاید رقیه ملکی گردیده و ایشان همش از دست خواهر ترشیده اش ذله بود و حتی به خاطر اون با 4 دوست پسرش که مورد های خوبی برای ازدواج بودند برهم زده پزشگی در میدان رسالت تهران که یکسال با او دوست بود و........از ان موارد می باشد بعد سالگرد برادرش در 16 تیر و اتفاقاتی که بر ما حادث شد بیشتر با هم صمیمی شدیم و در شروع ترم مهرماه که به تهران آمدیم همه جور شوخی با هم می کردیم به نحوی که روز های پنجشنبه که دانشکاه تعطیل می شد و فقط دانشجویان دانشگاه آزاد در دانشگاه حضور داشتند ما دانشگاه می آمدیم و پشت دانشگده علوم پایه که خلوترین جای دانشگاه بود باهم خلوت می کردیم و من دستم را لای پاهاش میذاشتم. گذاشتن دست بین دو پا و شلوار قهوه ای نرم لذتی دارد که در 100 کس کردن این لذت وجود ندارد بالاخره یک بار که تازه خانه اجاره کرده بودم ازش خواستم که برای دیدن منزل تشریف بیاورند از شانس من صاحبخانه نبود و مخفیانه وارد خانه شدیم هیچی در خانه نبود فقط فرش کهنه پاره که از صاحبخانه جا مونده بود به رقیه گفتم چادرت را در بیار و این در را جا بزنیم و در را که جا زدیم داخل خانه از بیرون دیده نمی شد به وی گفتم رقی اگر مشکلات پیش نمی اومد و خواهرت مزاحم نبود الان با هم ازدواج کرده بودیم و ایشان هم همین را گفت و من ازش لب گرفتم و خودم را چسبیده به وی و خودم را نگه داشتم و او حال به حال شد بهش گفتم عزیزم میتونم بدنت را ببینم گفت باشه لباسش را در اورد و بدنش را دیدم آثار زخمی در بدنش بود به وی گفتم اینها چیه گفت که موقع دیپلم تصادف شدیدی کرده و18 روز هم در حالت کما بوده است و اینها اثار اون زخمهاست شورت وکرست سیاه پوشیده بود بهش گفتم اینا را هم در بیار گفت نه گفتم دار ی بد برخورد می کنی مگر همین هم اطاقیت به نام ایلناز رضائی گیوی از خلخال با دوست پسرش محسن راحت نبوده و حتی ازش هم حامله شده و گفت باشه و لی به یه شرط که نکنی گفتم باشه و شورت وکرستش را در اوردم کسش هم مثل زیر بغلش لبریز از مو بود شروع به لیسیدن سینه و بدنش کردم فوق العاده حشری شده بود به نحوی که خیس شدن کسش را با چشمان خودم دیدم ولی بین خودمان باشه کس شکل خیلی بدی داره تا اون موقع که ندیدی فکر می کنی که چیه و لی موقعی که می بینی یه تیکه پاره جر خورده شده است و به خودت صد بار فوش می دی صد رحمت به کیر با آن عظمت و صلابت. نهایت اینکه بهش گفتم خم شو و من هم رونش را می لیسیدم رون ترش مزه ای داشت در حین اینکار بود که کیرم را به در کونش می مالیدم و اون هم حال می کرد ابم اومد و ابم را به دور کونش و دور کیر مالیدم و دستام را دور کونش بعد هدف گیری حلقه کردم و مقداری کیرم توی کونش رفت و دادکشید شدیدا از این کار بدش امده بود و به من فوش داد و لباسش را پوشید و از خانه رفت می خواستم مانعش بشم ولی موفق نشد م و او با عصبانیت رفت و با من قهر کرد الان هم با من قهره و هیچ رابطه ای با هم نداریم کاش اون روز کسش هم می کردم که بکارت نداشته باشه و کاش تا ته می کردم. یادتون باشه اگر برای شما چنین موردی پیش اومد فرصت ندهید. به قول قدیمی ها دختر را اگر جلسه اول بکنی فرار می کنه و باز اگر جلسه دوم نکنی و آن هم اساسی و درست وحسابی نکنی از دستت پریده است


مهتاب طایفی(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از اردبیل)
مهتاب طایفی(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از اردبیل)
خیلی دوست داشت که زبان عربی یاد بگیرد ومن هم کم کمایی عربی بلد بودم آرایش می کرد آبرو بر می داشت و راحت با پسرها رفتار می کرد بنابراین به نیت تماس بدنی با او با هاش طرح دوستی ریختم در خوابگاه ارتباطش با یکی از دانشجویان رشته برق پیچیده بود و من می دانستم که حرفه ای است و باید باهاش حرفه ای عمل کنم در صف فتوکپی ایستاده بود که به وی انگلیسی گفتم که اجازه میده که زود تر از اون کپی بگیرم و اون اجازه داد و از این نوع اجازه گرفتن خوشش آمد بعد از کپی گرفتن عربی ازش تشکر کردم از من پرسید بچه کجاییم گفتم عربم و با هم دوست شدیم چه دوستی شیرینی بود من رو یک بار به شهرشون برد و در انجا خوب گشتیم خود مختاری اون و ازادی عملش به من امیدواری می داد که هر کاری دوست داشته باشم با او انجام دهم یه بار در حین گردش در بندر انزلی دستگیر شدیم که رضایت تلفنی پدرش ما را آزاد کرد همه جور حال و تفریحی با هم می کردیم همش در پارک میر داماد (طالقانی)موقع غروب می رفتیم و آنجا خلوت و با هم ور می رفتیم در انجا همش به این فکر می کردم که کاش منزلی اجاره می کردم واز خوابگاه بیرون می زدم ولی همین حال کردنهای مختصر هم برای ما دانشجوی خوابگاه دریایی بود در کویر خشک خوابگاه انها راس ساعت 8.5 بسته می شد بعد از تموم کردن حالمان در پارکها به رسودن او به خوابگاه کوچه پس کوچه های هروی را می گشتیم ود ر جاهای خلوت با رو بوسی خداحافظی می کردیم عجب کس غلی بودیم نه


شبنم نسیم خانی(از مشگین شهر و عیاشی در دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی)
شبنم نسیم خانی(از مشگین شهر و عیاشی در دانشگاه)
دختری لایق عربهای کیر کلفت و حشری
شبنم نسیم خانی(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از مشگین شهر)
هنگام رفتن به گرمی ودر داخل اتوبوس بااو آشنا شدم و شماره تلفن من را گرفت و من هم شماره تلفن او را گرفتم و با هم ارتباط تلفنی داشتیم خیلی وقته اون را ندیده بودم من دانشجوی شهر ری و اون دانشجوی لویزان بود و برای من هم خیلی سخت بود که آدرس خوابگاه او را پیدا کنم با اینکه از همه لحاظ با هم راحت صحبت می کردیم دوست نداشت که خودش را به من نشان بده ومن فقط ابروی پیوسته او یادم می اومد بهش می گفتم چرا خودت را به من نشان نمی دی که با هم حال کنیم گفت که حال کردن جای و مکانی خاص دارد و من به موقع بهت اطلاع می دهم روز سه شنبه بود طلسم شکست که به من زنگ زد و گفت می خوام ببینمت در تجریش قرار گذاشتیم وبعد اینکه به هم رسیدم گفت بریم تله کابین تو چال و رفتیم آنجا . و اصرار کرد که یه کابین را دربست بگیرم و من اینکار را کرد همینکه تله کابین حرکت کرد چشتون روز بد نبینه مثل جنده های حرفهای افتاد به جونم و شروع به مکیدن کیرم کرد گفت وقت بگیر تا موقع رسیدن به ایستگاه بعدی دچار درد سر نشویم همین جوری با هم ور می رفتیم تا اینکه بعد از ایستگاه سوم او خم شد و گفت بزار توی کونم من هم از خدا خواسته کیرم را خیس کرده و توی کونش گذاشتم جالب اینکه کونش خیلی گشاد بود و به راحتی کیرم توش تلمبه می خورد و من از وحشت رسیدن به ایستگاه آبم نمی اومد ولی اون خیلی راحت کون می داد ایستگاه بعدی را که رد کردیم د وباره کیرم را توی دهنش گرفت وبعد از 5 دقیقه ابم آومد و شبنم به خوردن و لیسیدن این اب ادامه داد....... با بام اینقدر فیلم سوپر دیده بودم ولی این طور وحشی ندیده بودم داشت بین زمین و آسمون منو به کشتن می داد بهش گفتم که تو باید از ایران بری ودر امارات زندگی کنی گفت به محض اینکه درسم تموم بشه اینکار را خواهم کرد

آدرس جنده: اردبیل نایبی کوچه ملا هادی
الهام فرخزاد ارشاد(دبیر هرزه آموزش و پرورش دراستان اردبیل و دانشجوی فاسد سابق در تهران)
الهام فرخزاد ارشاد( هرزه ای دردهات اردبیل و دانشجوی فاسد سابق در تهران)
اینکه چطور با او آشنا شدم بماند در جلسه اول او را دختر پرحرف و لاغری دیدم بدن لاغر او زیاد جذابیت جنسی نداشت استخوانهای لگن او از بیرون چادر هویدا بود در جلسه اول با انکه زیاد حرف می زد ولی دستاش می لرزید و رگ دستش بیرون زده بودزیاد به سلامت خود تاکید می کرد و می گفت که قبلا با کسی ارتباط نداشت ولی دروغ می گفت چون شنیده بودم که قبلا دوست پسر داشت و حتی اولین دوست پسرش یه مشگین شهری بود که هنگام برگشت به اردبیل در اتوبوس ازش شماره تلفن گرفته بود و الهام خانم از اردبیل بهش زنگ میزد و با وی حال میکرد به گفته خودش که شاگرد خر خونی هم بود حالی که صحبت کردن با آن پسر بهش میداد صد بار هم اگه بغل مردی میخوابید این حال را نمیکرد بگذریم بالاخره در جلسه اول هی در مورد کلاس خانواده اش صحبت می کرد وخانواده من را تحقیر می کرد ومن هم چیزی به او نمی گفتم چون مطمئن بودم روزی به خاطر این موضوع تنبیه خواهد شد بلاخره به این نتیجه رسیدم که با وی قطع رابطه کنم ودر جلسه سوم موضوع را به وی گفتم به وی گفتم که دیگر با اون کاری ندارم واز او جدا شدم ولی او شب به من زنگ زد و گریه و زاری کرد و معذرت خواهی کرد به او گفتم که من از این به بعد با تو فقط یه دوست پسر ساده ام و تمام....... واو قبول کردواز فردا زندگی شیرین شدمن با ماشین در خیابان گلزار بغل خوابگاه دختران منتظر می ماندم واوسوار ماشین می شد وما برای عشق و صفا تهران را می گشتیم اکثر پارکهای تهران را با او گشتم ودر پارگ ساعی که سرشو روی پام گذاشته بود توسط مفاسد دستگیر شدیم و عموی او که ساکن تهران بود ما را آزاد کردحشری ترین دختری که تا حال دیده بودم همون بودیک باردر هوای سرد که صورت او را بوسیدم موهای صورتش را در دهنم احساس کردم دختر پر مویی بود بدنش و صورتش موی فراوان داشت شکمش از سینه تا پایین پر مو بود و مامک سینه اش سیاه وگوشتی بود بدنش مثل تلوزیون سیاه و سفید می زدوچشمهاش از حدقه بیرون زده بود در کل دختر زشتی بودانتظار داشت با وی خیلی صمیمی باشم و او تحقیر من را فراموش کرده بود ولی من زخم زبانهای وی را فراموش نکرده بودم دوست داشت همه جا با من باشد و من هم با او باشم اخر ترم از من خواست که وی را به اردبیل ببرم و من علیرغم میلم او را بردم شب هوای خیلی سرد بود و من در بغل خوابگاهشان منتظر او بودم که او به همراه دوستش مریم بو چانی آمدند وسایل زیاد داشتند وسایل را بار ماشین کردیم وحرکت کردیم بوچانی در ترمینال ازادی پیاده شد و به مقصد لرستان عازم شد وما هم به مقصد اردبیل راهی شدیم هوا کاملا تاریک شده بود من خسته بودم وتوان رانندگی نداشتم ودنبال جائی برای استراحت می گشتم اتوبان قزوین را داشتیم تمام می کردیم که کامیونهایی که برای استراحت وایساده بودند دیدم و 400متر جلوی تر از انها نگه داشتم و به الهام گفتم که الهام من خستم می خوام بخوابم و پتو را از صندلی پشت بر داشتم و روم کشیدم ساعت تقریبا یک نصف شب بود دیدم الهام سرشو گذاشت رو پام گفتم چیکار داری می کنی گفت می خوام بخوابم گفتم دختر خوبی باش بخواب ولی به بچه ام کاری نداشته باش گفت بچه تو نیست مال من هست و دیدم یواشکی داره زیپ شلوار را باز می کنه باز کرد و کیر من را در اورد و گفت چقدر بزرگه گفتم قابل تو را نداره گفت صاحبش قابل داره گفتم تو یا من گفت البته تو مثل کیر ندیده ها تو دهنش کرد و شروع به مکیدن کرد گفتم نمک بلکه لیس بزن و شروع به ساک زدن کرد این کار را ادامه می داد ومن هم انگشت تو کونش می کردم در حین این کار بود که ابم امد و هر چی اب داشتم تو دهنش ریختم و گفتم بخور و او هم با اکراه خورد گفتم اب اطراف کیرم را هم بخور واو هم پاکسازی کرد گفتم برو صندلی عقب بخواب و رفت و دمر خوابید ومن هم رفتم روش خوابیدم بهشش گفتم الهام به من میدی گفت دردم می یاد گفتم یه طوری می کنم که دردت نیاد و او خم شد و من کیرم را دم سوراخ کونش گذاشتم تو نمی رفت یه مقدار از روغن شفافیت کنسول ماشین را برداشتم و دم کونش وکیر خودم مالیدم و کیرم را دم کونش گذاشتم با زور هل دادم ومقداری رفت جیغ وداد کرد ولی من بهش فرصت ندادم و مرتب تلمبه میزدم اون هم دیگر به این وضعیت تن داده بود و کم کم از این کار لذت می برد و دوباره مقداری اب هم توی کونش ریختم و پتو را روش انداختم و او خوابید ومن هم ماشین را روشن کردم وبه سمت اردبیل حرکت کردم نزدیکی های استارا او از خواب بیدار شد و اومد جلو نشست . وارد اردبیل شدیم برف می اومد من که برف زیا د ندیده بودم این برای من چیز جالبی بود10 صبح به طرف منزل انها حرکت کردیم منز ل انها در خ -نائبی - ملا هادی- بغل مدرسه فرزانه کوچه لاله بود جلوی مدرسه فرزانه ایستادیم و من با هاش خداحافظی کردم و او وسایلش را مرتب کرد ومن او را جلوی منزلشان بردم مادرش در را باز کرد و او مرا تاکسی تلفنی معرفی کرد ومن دوباره به تهران برگشتم و در مسیر برگشت هم تصادف کردم و به همین دلیل مسافرتهای بعدیمان را دیگر با اتوبوس انجام می دادیم وآن هم یک حال دیگر داشت او به من شماره تلفن منزلشان را که داده بود و هنگام اذان مغرب که پدر و مادر او منزل نبودند واو تنها بود به همدیگر زنگ می زدیم اکثرا او تلفن می کرد چون من نمی خواستم هزینه تلفن با این بعد مسافت را بدهم اگر اون تماس می گرفت زود قطع می کرد پشت تلفن با اوحال سکسی می کردیم و به اندازه کردن حال می داد یه بار پشت تلفن ابم امد که به سلامتی الهام روی گوشی ریختم بعد از استراحت بین ترمی دوباره به تهران اومدولی همیشه با دو سه تا پسر دوست بودو من این رو میدونستم و اینطور فکر میکرد که همیشه یکی را تو دستش داشته باشه اگه یکی رفت با یکی دیگه خودشو ارضا کنه وعلیرغم اینکه این موضوع را میدانستم با هاش حال می کردم و چند روزیه که فارغ التحصیل شده ودر اردبیل به شغل معلمی مشغول هست دست و پنجه مادرش درد نکنه که چنین موجود هشری را به جامعه هشری دهات یراستان اردبیل تحویل داده تا همگان از وجودش استفاده ببرند


سعیده حسین زاده(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از ارومیه)
همکار مادر روسپی و بی پدر با داشتن پدر فراری
سعیده حسین زاده(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از ارومیه)
آشنای من با ایشان خیلی اتفاقی پیش آمدایشان تشنه ارتباط با دیگران بود ودوست داشت سریع ازدواج کند بعدا فهمیدم که علت این موضوع وضعیت بد اقتصادی خانواده اش می باشد مادر وی طلاق گرفته وعلاوه بر مادر ش دو تا از عمه هایش و همچنین سه تا از خاله هایش طلاق گرفته و دائی اش هم در صدد طلاق زنش به علت سیاه بودن پوست بدن همسرش است وی پدرش را اصلا ندیده است پدرش مرتب در حال فرار می باشد و حتی هم اکنون هم وضعیت وی مشخص نیست خرجی سعیده را برادرش سعید 24 ساله برعهده گرفته و وی هم عاشق دختر عمه اش در تهران است سعیده برادر کوچکتری به نام شهرام 17 ساله دارد که خرجی شهرام را مادرش از طریق صیغه شدن می دهد در ارومیه پلاک 6 کوی نور برای این کار معروفیت خاص خود را دارد خود سعیده در دانشگاه به داشتن ارتباط با دیگران معروف می باشد به نحوی که قبلا با آقایان خوش منظر.........و دانشجویا ن سایر دانشگاهها و ...... ارتباط نافرجامی داشته است ایشان آرایش می کند و مانتو می پوشد و به قول خودش برای اینکه اخمو نشان ندهد بین دو ابرو بر می دارد و دور چشاش سیاهی می کشدو از سفید کننده استفاده می کند در جلسه اول ارتباط خود را با موارد قبلی تکذیب می کرد ولی بعد از جلسه اول به راحتی تمام موارد را به من گفت و خیلی با من راحت و صمیمی شده بود به راحتی من را پذیرفته بود با من این رفتار می کرد که انگاری چندین ساله ازدواج کرده ایم چون رشته اش زبان بود دوست داشت بارفقای خارجی ام بیشتر ارتباط داشته باشد و همش موقعی که به منزل آنها می رفتیم با آنها انگلیسی صحبت می کرد و من هم چون انگلیسی نمی دانستم این حرکت او را نمی پسندیدم و حتی احساس می کردم رابطه ای غیر از من هم با هم دارند بنابراین چندین بار هم به وی تذکر دادم که این طور رفتار نکند ولی گوش او بدهکار نبود بنابراین صلاح دیدم که با وی ادامه ندهم و قبل از جدای لازم دیدم که یک کامی ازش بگیرم وازش جدا بشم یک روز به دوست خارجی ام گفتم که من
می خوام با دوست دخترم در منزل شما تنها باشم اون هم قبول کرد و هماهنگ کردیم که موقعی که منزل اون هستیم زنگ بزند وبگوید که کار مهمی پیش آمده و سه ساعت بعد می اید بلاخره من سعیده ر
مطالب جدید تر را از اینجا ببین